تبليغاتX
آستانه

آستانه

من

 

من نمیدانم و همین درد مرا سخت میازارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 12:42  توسط داریوش   | 

روز پدر مبارک

سلام پدر عزیز

بابا جون سلام

اخ چه لذتی داره کسی  رو صدا میزنی بابا ..بابا .....و با  لبخندی شیرین روبرو میشی

اخ که چه حالی میده بابا رو در آغوش بگیری  و  وجود خودت رو حس کنی در وجود بابا

بابا چقد دوری از من و چه قدر نزدیکی

چرا بابا به ما سر نمیزنی ؟؟؟؟

فراموش کردی  بچه ها تو  یا بهت اجازه نمیدن بیای پیش ما؟؟؟؟؟

روزت مبارک

شاید گاهی ما بچه ها فراموشت کنیم اما مدر همیشه بیادته

چه شیر زنی  هست این مادر

ما شرمنده بزرگی و لطفش هستیم

بابا روزت مبارک باشه  انشالله فرشته ها براتون جشن بگیرن و برفصند براتون  و هلهله کنند برا تون

از خانم اشکواری تشکر میکنم  که با پست قشنگش منو یاد بابا  انداخت

فریاد میزنم بابا جون روزت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 12:48  توسط داریوش   | 

حراج عشق

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 21:4  توسط داریوش   | 

صورتت را اینقدرها هم پنهان نکن

آیا شما که صورتتان را

ذر سایه غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید ،

گاهی به این حقیقت یاس اور

 اندیشه میکنید :

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله های یک زنده نیستند ؟

 

شاید که اعتماد به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده انسانی را

 به ورطه زوال کشانده است .

 

شاید که روح را

به جزیره ی  نامسکون

تبعید کرده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 20:39  توسط داریوش   | 

میلاد ( شاملو )

لطفا محکم بخوانید:

ناگهان

 عشق

آفتاب وار

نقاب برافکند

وبام و در

به صوت تجلی

دراکند

شعشعه ی اذرخش وار

فروکاست

و انسان

برخاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 2:36  توسط داریوش   | 

سرود ان کس که از کوچه به خانه باز میگردد

 

نه در خیال ، که رویاروی میبینم

سالیان باراوری را که آغاز خواهم کرد .

خاطرهایم که ابستن عشقی سرشار است

کیف مادر شدن را

                    در خمیازه های انتظاری طولانی

                                                         مکرر میکند .

 

خانه ای ارام و

اشتیاق پر صاقت تو

تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی

چنان چون پدری که چشم براه میلاد نخستین فرزند خویش است؛

چرا که هر ترانه

فرزندی ست که از نوازش دستهای گرم تو

نطفه بسته است…

میزی و چراغی ،

کاغذ های سپید و تراشیده و از پیش اماده ،

و بوسه یی

صله ی هر سرود نو .

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 1:44  توسط داریوش   | 

سلام

رقته بودم ازین وادی مجازی / و سر در گم زندگی پر مشقت خودم بودم/ و یادم رفته بود که دوستانی دارم اینجا / ادمای با محبتی که بدون دیدن و شناخت محبت میکنن بی ادعا/ دوستتان داشتم و دارم/ خدا نکنه که انسان از پس مشکلات خودش بر نیادو کسی هم نباشه اونو یاری کنه درین مخمصه سخت /. اونوفته که هی در منجلاب گرفتاریها و مشکلات دست و پاگیر پایینتر میره و فریاد به تنها جایی که نمیرسه گوش یک موجود زندست /. فریاد زدم نیامدی / ازدرون صدایت کردم نیامدی/ دوباره فریاد و دوباره فریادو دوباره.../ با دستان با سخاوت خود یاریم دادی ای خدای مهربان جلوی این همه ادم ازت تشکر میکنم و ممنونتم خدا
+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 23:55  توسط داریوش   | 

علی

 

الا   یا   ایها   الساقی   ادر  کاسا  و  ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

شهادت علی ابن ابیطالب  علی مرتضی 

 بر عموم مردم ایران وهمه کسانی که قلبشان

 با نام علی حال و هوای دیگری پیدا میکنه تسلیت باد

 لطفا  "دنیای ما و دنیای علی (ع)" را در وبلاگ  "اشکور  "دنبال کنید ( با تشکر از خانم اشکواری )

http://ashkevar.persianblog.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 0:28  توسط داریوش   | 

دیروز غروب اسمون دلش گرفته بود                                                     

 و هی سیاه و سفید میشد.

 خورشید زودتراز همیشه زلفای طلاییش رو از روی

جنگلها و دشتها وشهر..جمع کرد

دیروز زودتر از همیشه شب شد

♣♣♣♣♣♣

دیشب بارن باریده بود  مثل اینکه دل اسمون ترکیده بود و هر چی غم و غصه بود رو ریخته بود بیرون   .

اسمون وقنی دلش میگیره رعد و برق میزنه

آسمون وقتی دلش میگیره  می باره

                                 فریاد میزنه

                                 و شروع میکنه با صدای بلند گریه کردن ، بدون اینکه از کسی خجالت

                                 بکشه .....غرورش در باریدنه .

پنجره رو باز میکنم ، هر چه سعی میکنم هوای تازه رو فروکنم توی قفسه سینم نمیشه

چیزی وسط گلوم نمیزاره..  نفسم تند میشه ... مجبورم عمیق تر نفس بکشم  ...  دلم مثل یه بادکنک پرباد داره منفجر میشه

من نمیتونم ببارم

نمیتونم گریه کنم چه برسه با صدای بلند (  از بچگی خجالتی بودم )

نمیتونم داد بزنم    میگن کار بدیه  ( از بچگی گفتن )

با اینکه سنم دیگه از دوران کودکی گذشته اما هنوز بغض میکنم  و نمیدونم باید سرم رو روی کدوم شونه بزارم

♣♣♣♣♣♣

ادما وقتی تنهان خیلی شکننده میشن

ادما وقتی تنهان براحتی گناه میکنن

آدما وقتی تنهان  براحتی دوست میشن با هر چه نادوست

                   باور میکنن هرچه دروغ

                   وشیطان لعنتی  ...بازهم در فکر راهی برای....

                  

 

♣♣♣♣♣♣

 

راستی ،این روزها قیمت یه جفت شانه چنده ؟؟؟؟؟؟؟  

                                

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 21:14  توسط داریوش   | 

زندگی

زندگی :

حکایت مرد یخ فروشی است که از او میپرسند: فروختی ؟؟

گفت :نفروختم ولی تمام شد .

+ نوشته شده در  شنبه 9 مرداد1389ساعت 1:22  توسط داریوش   |